الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

119

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) محمد گفت : مرا مهلت ده تا در جستجوى او شوم . زياد گفت : سه روز تو را مهلت دادم اگر آوردى فبها و گرنه خود را در جملهء مردگان شمار و محمد را به جانب زندان بردند رنگش پريده بود او را به عنف مىكشيدند پس حجر بن يزيد كندى از بنى مرّه با زياد گفت : از او ضامن بگير و رها كن او را زياد گفت : آيا تو ضامن او مىشوى ؟ گفت : آرى . او را رها كرد و حجر بن عدى يك شبانه روز در سراى ربيعه بماند آنگاه غلامى رشيد نام را از اهل اصفهان سوى ابن اشعث فرستاد و پيغام داد كه : به من خبر رسيد اين ستمگر لجوج با تو چه كرد از امر او بيم مدار كه من خود نزد تو آيم و تو با چند تن از عشيرت خويش نزد او رو و بخواه تا مرا زينهار دهد و نزد معاويه فرستد و او رأى خويش دربارهء من بيند . ( 2 ) پس محمد حجر بن يزيد و جرير بن عبد اللّه و عبد اللّه برادر اشتر را برداشت و با يكديگر نزد زياد رفتند و آنچه حجر طلب كرده بود از زياد در خواستند زياد اجابت كرد رسولى سوى حجر فرستادند و او را آگاه گردانيدند او بيامد تا داخل بر زياد شد زياد امر كرد به زندانش بردند و يك برنس بر تن داشت بامداد بود و سرما و زياد در طلب رؤساى اصحاب حجر بود و جدّ بسيار مىنمود و آنها مىگريختند و هر كس را توانست دستگير كرد تا دوازده تن به زندان شدند و رؤساى ارباع ( يعنى چهار بخش شهر ) را بخواند آمدند و گفت : بر حجر شهادت دهيد به هر چه ديديد و آنها عمرو بن حريث و خالد بن عرفطه و قيس بن وليد و ابو برده پسر ابو موسى اشعرى بودند گواهى دادند كه حجر سپاه گرد مىكند و خليفه را آشكارا دشنام داد و زياد را ناسزا گفت و بىگناهى ابو تراب را اظهار كرد و بر وى رحمت فرستاد و از دشمن او بيزارى جست و اينها كه با او هستند از رؤساى ياران او و بر رأى اويند . ( 3 ) پس زياد در شهادت آنها نگريست گفت : نپندارم اين را شهادتى قاطع و دوست دارم شهود بيش از چهار باشند پس ابو برده نوشت : بسم اللّه الرحمن الرحيم اين شهادتى است كه ابو بردة بن ابى موسى داد براى خدا پروردگار جهانيان ، شهادت داد كه حجر بن عدى از طاعت بيرون رفت و از جماعت جدا شد خليفه را لعن كرد و به جنگ و فتنه مردم را دعوت كرد و سپاه فراهم مىكند و آنها را به شكستن بيعت و خلع امير المؤمنين معاويه مىخواند و كافر شده است به خدا كفرى فاحش و رسوا . ( 4 ) زياد گفت : اينطور شهادت دهيد و من مىكوشم گردن اين خيانتكار بىخرد بريده شود پس رؤساى سه محلّت ديگر به اين شهادت دادند و مردم را بخواند و گفت : بمانند اين شهادت كه رؤساى چهار محل دادند شهادت دهيد پس هفتاد كس شهادت دادند از جمله